تبليغاتX
من و رئیس

من و رئیس

سلام

ما اینجاییم

فاطمه:باز باران بی ترانه گریه های بی بهانه  می خورد بر روی قلبم باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم

مرضیه:کلا ظرفا با اسیه

سمانه:ببخشید مونده چی بگه(فطمه میگه میشه من متنم عوض کنم )

اسیه:ارامش را باور نکن طوفان همراه است

اقا سمانه یادش اومد:فاصله بین داشتن و نداشتن صرف فعل خواستن است

همه چی اروم تو به من دلبستی این چه قدر خوبه که تو کنارم هستی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 19:0  توسط آسیه  | 

سلام

امروز روز قشنگي است روز عيد مطلبي را که عزيزترين همکارم برايم sms کرده واسه شما هم مي زارم

به مسلخ کشيدن نفس و به معراج بردن عشق بر شما مبارک اميدوارم فردا غم هايتان قرباني شادي هايتان گردد .عيد قربان مبارک :d

ما دوستان امروز در منزل مرضيه هستين شايد بتونيم مخش بزنيم و ناهار بمونيم :*


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:9  توسط آسیه  | 

دردودل

 شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني
تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم,
تمام شب براي با طراوت ماندن
باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي ابي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييدند با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي ومن تنها براي
ديدن زيبايي ان چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت
رها کردم
اين بود اخرين حرف و رفتي.....!
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت
چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي
خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتي.....؟
نميدانم چرا....؟
شايد خطا کردم و تو بي انکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا...؟
تا کي...؟
براي چه....؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد و بعد
از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد
من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد
کسي فهميد  تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با انکه ميدانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز اشفته چشمان زيباي توام برگرد
برگرد و ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش وترديد کسي از پشت
قاب پنجره ارام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو که در راه عشق  و انتخاب
ان خطا کردم
و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
در امواج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا؟
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي
باغ قشنگ ارزوهايت دعا کردم
تقديم به انکه دوستش دارم اما نميداند

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:37  توسط آسیه  | 

سلام بعد از ۲ ماه

خوبین ؟

من الان واقعا واقعا خوشحالم چون یکسری چیزها برام کاملا روشن شده

اینا همه خواست خدا بوده

از ته دل دوستش دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:36  توسط آسیه  | 

 

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس .او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که

                               او را دوست میدارم

ولی افسوس

او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که

                                او را دوست می دارم

ولی افسوس

او برگ گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:11  توسط آسیه  | 

هنگامی که از تلاش بی ثمر خسته و نا امیدی
GOD knows how hard you have tried.خداوند میداند که تو چقدر تلاش کردی. 1.gif
 
اگر احساس کردی زندگی ات دچار رکود شده و زمان تو را با آن گرفتار کرده
GOD is waiting for you.خداوند منتظر توست 16.gif   
 
هنگامی که همه چیز برایت بی معناست و تو گیج یا شکست خورده ای
GOD has the answer.خداوند راه حلش را در آستین دارد 1.gif  
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:48  توسط آسیه  | 

سلام

یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم برای انکه باید باشد و نیست...........

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:36  توسط آسیه  | 

تاسف

خوب من از نظراتی که دوستان در مورد مطلب قبلی داده بودن

متوجه شدم که عموی ندیده من از خود من عزیزتر

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط آسیه  | 

سلام

یک اتفاق جالب

دیشب ما ۳۰ تا مهمان داشتیم بعد من رفتم و به عموی بهتر از جانم چایی تعارف کردم

بعد به من گفت اسیه یک طناب بیار در نهایت تعجب گفتم چرا؟

گفت اخه میخوام طناب بندازم از قندون برم پایین قند بردارم

البته من که به هر بدبختی بود برداشتم ولی طناب برای شوهر خالت بیار


 پ.ن:دوستان در مورد عموی من فکر بد نکنین فقط قصدش تلافی بود چون من از این بلاها

 خیلی سرش در می یارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:4  توسط آسیه  | 

سسسسسسسسسسسسللللللللللااااااااااااااااااااااممممممممممممممم

 

امروزه من خدای هیجان بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:49  توسط آسیه  |